الشيخ عباس القمي ( مترجم : علامه شعرانى )
364
نفس المهموم ( دمع السجوم ) ( فارسي )
قول صحيح آن است كه اول سر ، سر عمرو بن حمق خزاعى است . ( 1 ) و در ينابيع المودّة است كه هشام بن محمد از قاسم مجاشعى روايت كرده است كه : سرها را به كوفه آوردند اسب سوارى ديدم زيبا روى از همهء مردم زيباتر و سر عباس بن على را جلو سينهء اسب خويش آويخته بود باز ديدمش روى سياه شده مانند قير و خود مىگفت : هيچ شب بر من نمىگذرد مگر دو تن بازو و بغل مرا مىگيرند و كشانكشان سوى آتش مىبرند و در آن مىافكنند ، و به بدتر حالى بمرد . شيخ مفيد گفت : چون سر حسين عليه السّلام را به كوفه آوردند و فرداى آن روز عمر سعد با اهل بيت و دختران امام عليه السّلام برسيدند ابن زياد بنشست و بار عام داد در قصر امارت و سر را نزد خويش خواست آوردند بدان مىنگريست و مىخنديد و چوب دستى در دست داشت بر دندان پيشين امام عليه السّلام مىزد . و در صواعق ابن حجر گويد : چون سر حسين عليه السّلام به خانهء ابن زياد رسيد از ديوارها خون مىباريد چنان كه از شرح همزيّه نقل است . هم او گويد كه : سر را در سپرى نهادند به دست راست گرفت و مردم دو رده بايستادند . و در مثير الاحزان است كه : انس بن مالك گفت : عبيد الله زياد را ديدم به چوب دستى با دندانهاى حسين عليه السّلام بازى مىكرد و مىگفت : زيبا دندانى دارد . گفتم به خدا سوگند چيزى گويم كه تو را بد آيد پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله و سلّم را ديدم همين جاى چوب تو را از دهان وى مىبوسيد . و از سعيد بن معاذ و عمر بن سهل روايت است كه : نزد عبيد الله حاضر گشتند و ديدند به چوب دستى بر بينى و چشمها و دهان حسين عليه السّلام مىزد . ( 2 ) ابو مخنف ازدى گفت : حديث كرد مرا سليمان بن ابى راشد از حميد بن مسلم گفت : عمر سعد مرا بخواند و سوى اهل خانهء خود فرستاد تا مژدهء فتح و سلامت او را به خاندانش برسانم نزد ايشان رفتم و خبر بگفتم آنگاه به قصر ابن زياد رفتم به نظاره كه بار داده بود و اسراء را مىآوردند تا ببينم و مردم به قصر آمده بودند و سر حسين عليه السّلام را ديدم پيش دست خود نهاده به چوب دستى ساعتى ميان دندانهاى پيشين وى مىكاويد ، چون زيد بن ارقم ديد از اين كار دست بازنمىدارد گفت : چوب خود را بردار به آن خدا كه معبودى غير او نيست دو لب رسول خدا بر اين دو لب ديدم نهاده مىبوسيد . آنگاه آن پيرمرد گويى رگ چشمش بازشد و گريه سر داد و لختى بگريست . ابن زياد - لعنه اللّه - گفت : خدا ديدهء تو را بگرياند اگر نه اين بود كه پيرمردى خرفت شده و خرد از تو برفته گردن تو را مىزدم ابن ارقم برخاست و بيرون رفت پس از آن مردم شنيدم مىگفتند :